شریعتی [عمومی , ]

در سراسر زندگیم حتی در اوج بحران روح جوانم، کتاب را از معشوق، بحث را از زمزمه، نثر را از شعر، فلسفه را از احساس، حماسه را از غزل، عظمت را از سعادت، رنج را از لذت، عصیان را از آرامش، آسودگی و تلخی را از شیرینی، همفکر را از همدل، زدن را از نواختن، اندوه را از نشاط، اخم را از لبخند، شناختن را از زیبا بودن، تحلیل را از تجلیل، مجهول ماندن را از معشوق شدن، معرفت را از عبادت، زشتی را که من را بشناسد بفهمد از زیبایی که مرا دیوانه وار دوست بدارد، روشنی احساس را از اشتعال احساس، لطافت یک روح را از حرارت یک روح، ایمان را از محبت، ارادت را از انس، حرف زدن را از بوسیدن، نصیحت را از تصنیف، ارجمندتر، برتر، راضی کننده تر می یافتم و می یابم... *برگرفته از وبلاگ کویر*
نوشته شده توسط فرشته در سه شنبه 9 اسفند 1384 و ساعت 01:02 ق.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -
()
نظر
داستان یک عشق ۲ [تصاویر , ]






نوشته شده توسط فرشته در یکشنبه 7 اسفند 1384 و ساعت 07:02 ق.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -
()
نظر
از صدای سخن عشق [عمومی , ]

زمان نمی گذرد عمر ره نمیسپرد صدای ساعت شماطه بانگ تكرار است نه شب هست و نه جمعه نه پار و پیرار است جوان و پیر كدام است زود و دیر كدام است اگر هنوز جوان مانده ای به آن معناست كه عشق را به زوایای جان صلا زده ای ملال پیری اگر میكشد تو را پیداست كه زیر سیلی تكرار دست و پا زده ای زمان نمی گذرد صدای ساعت شماطه بانگ تكرار است خوشا به حال كسی كه لحظه لحظه اشت از بانگ عشق سرشار است
نوشته شده توسط فرشته در پنجشنبه 4 اسفند 1384 و ساعت 03:02 ق.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -
()
نظر
داستان یک عشق [تصاویر , ]


نوشته شده توسط فرشته در پنجشنبه 4 اسفند 1384 و ساعت 03:02 ق.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -
()
نظر
عاشورا [مناسبت ها , ]

نوشته شده توسط فرشته در پنجشنبه 20 بهمن 1384 و ساعت 09:02 ق.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -
()
نظر
شام غریبان [مناسبت ها , ]
آن دم بریدم من از حسین دل کامد به میدان شمر سیه دل او می دوید ومن می دویدم اوسوی مقتل من سوی قاتل او می نشست ومن می نشستم او روی سینه من در مقابل او می کشید ومن می کشیدم او خنجر از کین من ناله از دل او می برید ومن می بریدم او از حسین سر من از حسین دل
نوشته شده توسط فرشته در پنجشنبه 20 بهمن 1384 و ساعت 09:02 ق.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -
()
نظر
آی آدمها [شبانه ها , ]
 آی آدمها! آی آدمها که بر ساحل نشسته شاد و خندانید! یک نفردر آب دارد می سپارد جان. یک نفر دارد که دست و پای دائم می زند روی این دریای تند و تیره و سنگین که میدانید. آن زمان که مست هستید از خیال دست یابیدن به دشمن، آن زمان که پیش خود بیهوده پندارید که گرفتستید دست ناتوانی را تا تواناییّ بهتر را پدید آرید، آن زمان که تنگ می بندید برکمرهاتان کمربند، در چه هنگامی بگویم من؟ یک نفر در آب دارد میکند بیهوده جان قربان! آی آدمها که بر ساحل بساط دلگشا دارید! نان به سفره،جامه تان بر تن؛ یک نفر در آب میخواند شما را. موج سنگین را به دست خسته میکوبد باز میدارد دهان با چشم از وحشت دریده سایههاتان را ز راه دور دیده آب را بلعیده درگود کبود و هر زمان بی تابش افزون میکند زین آبها بیرون گاه سر، گه پا. آی آدمها! او ز راه دور این کهنه جهان را باز میپاید، می زند فریاد و امّید کمک دارد آی آدمها که روی ساحل آرام در کار تماشایید! موج میکوبد به روی ساحل خاموش پخش میگردد چنان مستی به جای افتاده بس مدهوش می رود نعره زنان، وین بانگ باز از دور میآید: -"آی آدمها"... و صدای باد هر دم دلگزاتر، در صدای باد بانگ او رهاتر از میان آبهای دور و نزدیک باز در گوش این نداها: -"آی آدمها"...
نوشته شده توسط فرشته در یکشنبه 2 بهمن 1384 و ساعت 05:01 ق.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -
()
نظر
یلدا [مناسبت ها , ]
 پائیز هم تمام شد . مثل همیشه شب یلدا گرفتیم , انار و آجیل خوردیم , به هم تبریک گفتیم و طولانی ترین شب سال رو جشن گرفتیم و با پائیز خداحافظی کردیم . واسه هم آرزو کردیم شاد باشیم و بخندیم . 10 روز گذشت . بازهم دل کسی شکست , بازهم اشکهایی جاری شد , بازهم کسی غصه داشت , بازهم دوستی مرد. باز هم خوشیهای ما , محبتمان و دوست داشتنمان تنها یک روز بود . ای کاش همیشه برای هم آرزو می کردیم که شاد باشیم .ای کاش تنها آرزو نبود , حقیقت بود و از ته دل. پائیز باز هم تمام شد , اما دل پائیز زده ما کی بهار می شود؟ 
نوشته شده توسط فرشته در شنبه 10 دی 1384 و ساعت 02:12 ق.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -
()
نظر
|